تبليغاتX
...آرام دل

...آرام دل

......

عمر این وبلاگ هم...

شاید فردایی دیگر...
+ نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 0:56  توسط دلارام  | 

...برای لیلی عزیزتر از جانم

ای عزیز جان من ... مهربان لیلای من...

 چه بگویم؟!

خوش به حالت لیلی...

که خدایی داری...که به تو رنگ محبت آموخت...و به من آموختی , معنی عشق و جسارت.

 تا از یاد نبرم خدایی دارم  , که در این نزدیکیست...

و در چنین روزی  به دنیا آمدی!

سیاهی را به رنگ چشمانت , به رنگ محبت , به رنگ عشق پیوند زدی ...و سیاهی دیگر سیاه نبود...

من برای با تو بودن بی قراری میکنم

لحظه های خوبمان را تک  به تک  یادگاری میکنم

دیگر کلمات ...

سکوت میکنم...

میدانم میشنوی...

۳ نقطه میگذارم

...

این را نیز می خوانی

 

پس فراموش نکن  دوستت داریم

تا خدا خداست!

 

سالگرد آمدنت مبارک

 

مهربان!

 

                                                                                                         (( دلواره--A.D))

 

 

                                                                                                        

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 2:14  توسط دلارام  | 

!آهای فلانی

سلام فلانی!

 

دوستت دارم می دانستی؟!

 

به اندازه ی معصومیت نگاهت دوستت دارم!

 

می دانم تو نیز می روی...!

 

ولی به سیاهی مردمک چشمانت قسمت می دهم خوب باش.

 

بی من یا با من!

 

می خواهم خوب باشی.

 

تا مطمئن شوم پاکی چشمانت راست بود ,  تا باور کنم چشم ها دروغ نمی گویند...

 

هرجا که باشی یا باشم به چشمانت ایمان دارم...باورشان دارم...

 

نگذار بی ایمان شوم...باورهایم را در هم نشکن...

 

همچو اکنون خوب باش!...

 

این قسم نامه را با قطره های اشکم که داد می زنند احساساتم را امضا می کنم  , که پاکتر از آن نیافتم!

 

همه ی اینها برای تو و چشمانت است

 

        فلانی!!...

 

(( دلواره ))

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 22:25  توسط دلارام  | 

...برای عزیز سفر کرده


آمدی و با آمدنت تمام حسرت ها پایان گرفت.

 

مثل همیشه آغوش پرمهرت را به روی تن خسته از بازی روزگارم گشودی

 

و دستان گرمت پناه قلب رنجورم شدند

 

و من در عطر تنت بوی بهشت را استنشاق کردم...

 

بخشیدمت به خاطر تمام نبودن هایت , تنهایی هایم , بی کسی هایم...

 

و من دمی آسودم در میان بازوان نیرومندت

 

بی دغدغه ای برای فردا

 

بی غم

 

با لبخندی که سالیان سال در میان گریه ها فراموش شده بود...

 

با تمام امید , آرام آرام

 

چشمانم را گشودم

 

هیچ ندیدم جز جای خالی تو و افسوس گشودن چشم

 

و تنها عکسی از مهربانترین فرشته ی زندگی

 

اما...

 

عزیز سفر کرده!

 

باشی یا نباشی , امروز روز توست

 

همچون همیشه دوستت دارم...

 

روزت مبارک!

 

(( لیلی ))

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 21:31  توسط دلارام  | 

...برای خدا

سلام خدا...

 

برایت یک نامه ی اختصاصی می نویسم...

 

مثل سرنوشتی که فقط برای من نوشتی !

 

دل کوچکم به وسعت بزرگی ات گرفته خدا...

 

ساده می نویسم , به دور از تمام صنعت های ادبی !

 

این یک نوشته نیست , یک دردودل است...

 

دردودل یک انسان بی دل !

 

می دانی خدا , دلم را در آوردم گذاشتم بالای طاقچه تا خاک بخورد!

 

حداقل خاک ها دلم را نمی شکنند!

 

رابطه ی عاشقانه ای است بین خاک و دلم...

 

این یکی آن را پناه می دهد و آن یکی این را پنهان ...!

 

این که می چکد بر کاغذم اشک است نه غصه هایی که آب می شود

 

آبی است برای خاموش کردن آتش دل!

 

دلسوخته ام خدا...!!

 

من همان دختر ۱۳ ساله ی ۱۳ سال پیشم که هر شب .....مرا به یاد می آوری,می دانم

 

یادت می آید , آن دفتر خاطرات

 

که نوشته بودم ((برای خدا))؟

دارمش هنوز!

 

آنوقت ها که هراسان بودم و دلشکسته...جوابم را میدادی.

 

اما حالا چرا ساکتی خدا؟!

 

من هنوز هراسانم و دلشکسته !بیشتر از پیش...

 

خسته ام خدا...

خسته از زخم زمانه!

 

خود را رها می کنم در میان ظلمت لطیف شب تا شاید فراموش شوم در این سیاهی,تا شاید رهایم کنند سواران روشنی...

 

آنانکه نقابی نورانی به چهره دارند و قلبی سنگی در دل...

 

بگو رهایم کنند!

 

بگو رهایم کنند...

 

بگو...خدا...

((لیلی))    

 

      

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 0:53  توسط دلارام  | 

!تویی که....دوستت دارم

دستم را بگیر...

 

تویی که آغوشت تنها پناهگاه امن خستگیست...

 

تویی که همیشه شانه هایت را بستر اشکهایم کردی...

 

تویی که قلبت کعبه ی پاک عاشقی است...

 

تویی که با خنده ی ما شاد می شوی و با غصه ی ما آب...

 

تویی که هیچگاه نفهمیدم راز دل درد آشنایت را!..

 

تویی که گلایه را از لغتنامه ی ذهنت پاک کرده ای...

 

تویی که صبوری...!

 

تویی که استواری چون کوه و بزرگواری چون ابر...

 

کدام واژه را نثار وجود مقدست کنم که پیش از این نکرده باشند؟!

 

تویی که حتی از فرشته پاک تری...

 

 

مهربان چون خدای من    ((مادر))

 

تویی که دوستت دارم

 

روزت مبارک!...

 

(( لیلی و دلواره ))    

      

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 18:26  توسط دلارام  | 

...بگذار بگویمت

روزهای بسیاری است که بر سر تمام افکار بهم ریخته ی ذهنم مهاری زده ام از جنس تو!

قلم بر می دارم برای نوشتن از هر چیزی در این دنیای سرد و سخت و بی رنگ...

ساعتها می گذرد و من تنها نقطه ای گذاشته ام بر پاکی بی ادعای کاغذم!...

بگذار از زندگی بگویمت...

عجب رسمی دارد!

زندگی مانند کوهی است که هرچه در راه بکوشیم به قله نرسیم و بمیریم!

زندگی مانند ماری است که دورت را فرا میگیرد و با یک نیش نا هنگام کارت را به اتمام می رساند!

اما زندگی زیباست!

چون با تمام ناکامی ها بودن را به یادت می آورد !

تو می روی  چون هستی...

بگذار ازصبر بگویمت...

عجب وسعتی دارد!

 

رودخانه ای است صبر... که هر چه در آن بریزیم وسعتش زیاد تر میشود و شاید در نقطه ای آسمان شود!!

اما وای از طغیان و وای از رعد!...

 

بگذار از مرگ بگویمت ...

چه آرامشی دارد!

چه نزدیک است...آخرین راه به جا مانده در زندگیست!

و آخرین ایستگاه ...

جایی که به پایان می رسد فرصت برای هر چه کاشتی و هر چه ویران کردی!

 

بگذار از عشق بگویمت ...

چه سوزی دارد!

می توانی عاشق زندگی کنی و عاشق بمیری!

عاشقانه صبوری کنی و عاشقانه عاشق باشی!

تنها جایی است که می سوزی و از این سوختن لذت می بری...

گفته ام تو را پیش از این , عشق لیاقت می خواهد!!

 

بگذار از خدا بگویمت...

عجب صبری خدا دارد!

 

کودک که بودم فکر میکردم خدا در کمد بالای تختخواب من است تا نگذارد غولهای زیر تخت از آنجا بالا بیایند و من آرام بخوابم.

حالا من بزرگ شده ام !

می دانم خدا بزرگتر از کمد اتاق کوچک من است

و می دانم چیز های کوچک زود فراموش می شوند

 

اما چیز های بزرگ و انسانهای بزرگ هرگز!!

 

چیزی را که نمی فهمم این است:

چرا انسان خدای به این بزرگی را فراموش کرده؟!

گویی خدایی نبوده و نیست!!

 

بگذار از انسان بگویمت...

عجب...!!

تنها به یک جمله اکتفا میکنم همپای افکار من !

انسانم آرزوست...

ساعتها گذشته است و من همچنان می نویسم...

نقطه ای میگذارم در انتهای تمام افکارم !!

قانون زمانه این است ...

همه چیز از یک نقطه آغاز

و 

 در یک نقطه به پایان میرسد!!...

 

(لیلی)   

 

  

 

    

               

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 خرداد1387ساعت 23:30  توسط دلارام  | 

...به تو نامهربان

مرا ببخش...

          

                در باورهایم تو را کشتم!

 

            می خواهم درس هایی که به من آموختی به تو بازپس دهم...

 

ببخش....

       به ازای نامهربانی هایت با تو نامهربان خواهم بود!

 

   می خواهم دل بی رحمت را با سردی نگاهم بشکنم....

 

 

بی پرده می گویمت

دیر آمدی!               

 

صدای قلبت بود؟!!

 

مرا ببخش

 

 که  هرگز نخواهمت بخشید...!!!

 

((دلواره))

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 2:5  توسط دلارام  | 

!...

خوش به حالت شاعر....

که دل خوش داری

خوش به حالت که خدایی داری           

که در آن نزدیکی ست  !       

 

تکه نان هم داری

قایق و نور و کبوتر داری...

                                

آه شاعر تو کجا دانستی!  که وفا خواهد مرد...

که خدا را انسان  در همه حال ز یاد خواهد برد!

 

تو کجا دانستی!

که دگر یک رز سرخ

معنی عشق و صفا را ندهد...

که دگر یک لبخند

خبر از حال دل عاشق و شیدا ندهد!

 

تو کجا دانستی!

قلب را می شکنند   تا پشیمان شوی از بودن خود...

 

تو کجا دانستی!

که همه انسانها  یک دروغند و فریب!

     که دگر راست نباید گفتن...

 

آه شاعر....

دگر تاب ندارد دل من    این همه غصه و غم را یکجا...

 

خوش به حالت که تو مردی شاعر....

               خوش به حالت که ندیدی شاعر......!

 

((    لیلی    ))             

 

           

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 14:45  توسط دلارام  | 

...هنوز هم

بدترین حسرت,نداشتن جسارت برای نگه داشتن کسی است که دیوانه وار دوستش داری...

و افسوس از دست دادن زمانیکه   برای داشتنش داشتی و به نمیدانم چرایی در دنیای ترس و سکوت حرامش کردی...

و عذاب سالهای با دیگری بودنش..

آن زمان که  "ای کاش" تنها کلام  آشنا در کاسه ی چه کنم چه کنمت است ...

نازنین!

برای آخرین اولین بار می خواهم بگویمت که تو هرگز نخواهی فهمید, معنای عشق را..

عشق:

  دل می خواهد برای باختن

جسارت می خواهد برای گفتن

لیاقت می خواهد برای داشتن...

نازنین!

برای سوزاندن دلت که دلم را در انتظار کشت می گویم:

 

راستی,  هنوز هم دوستت دارم!!

 

(لیلی)

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 14:12  توسط دلارام  | 

!!قصه

من تو را خواهم برد , به همانجا که دلم تنها بود...

 

با تو از عشق و صفا خواهم گفت, با تو از یاد خدا خواهم گفت...

 

خوب می دانم من , هر کلامم تیریست به فراموشگه خاطره هات...

 

در پس پرده مرا میبینی....تو مرا میشنوی... چون سرابی در راه...چون نوایی در باد...!

 

من عروسک بودم, تا به پایان ببرم بازی را...

 

خوب میدانم من,  که تو درآخر راه ,   بعد آن زخم دل و گریه و آه,    با نگاهی سرخوش ,   با دلی بی خبر از غصه ی ما  خواهی گفت:

 

قصه اش جالب بود....

 

(( لیلی))                   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 14:34  توسط دلارام  | 

تو بگو!!!

می خواهم شعری نو بگویم!

همچون دنیایی نو!

همچون یک لیلی ‌‌نو رسیده!

چشمها را می بندم...

به زیبایی یک گل تازه شکفته‌‌

به زیبایی اولین لبخند کودک

به زیبایی اولین لذت پرواز...

می اندیشم!

امّا...

چشمانم را که می گشایم...!

پایی میبینم که گل را لگد میزند سر خوشانه!

مادری که در اضطراب پول دارو ست!

و عقابی که لذت پرواز را در نطفه خفه می کند...!

می خواهم شعری نو بگویم!

همچون دنیایی نو!

همچون یک لیلی...!

امّا تو بگو

که سیاهی را به کدام رنگ پیوند بزنم تا دیگر سیاه نباشد؟؟؟!!!!

 

(لیلی)                  

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 16:26  توسط دلارام  | 

بخشیدمت!!...

نشسته ام در کنج اتاقی تاریک...به انتظار شنیدن صدای پاهایت...

خود نیز باورندارم این همه صبوری را...بعد از تمام بی وفایی هایت...راستی خوب به جا آوردی رسم دل شکستن را.

و خوب شکستی دیوار اعتماد را ...

گله ای ندارم!این من بودم که در این تلاطم و تاریکی به دستانی آویختم که حتی بودنم را نیز باور نداشت...

و امید بستم به تصویر دنیایی نورانی در میان ظلمت که خوشبختی می پنداشتمش ولی...

چراغی بیش نبود برای تنها نماندن مگسان...

گناه بزرگ من ساده پنداشتن بازی روزگار بود و خرج کردن محبت در بازاری که هیچ خریداری نداشت...

و اکنون...من خسته از زخم روزگار   بدون پایی برای رفتن  نشسته درکنج اتاقی تاریک  به امید شنیدن صدای پایی که می دانم این نیز دروغی بیش نیست و امیدیست رو به نا امیدی  با صبری که می دانم  از عظمتش نمی فهمی و نمی دانی !

که بخشیدمت به حرمت تمام بی حرمتی هایت...

و واگذاردمت به خویش......

( لیلی )                     

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 22:17  توسط دلارام  | 

تنها مثل دستانت...

آنقدر تنها بودم که در خودم ,خودی را ساختم   تا با او ((ما)) شوم...

و این طور شد که ناگهان تمام اطرافم پر شد از تکثیر وحشت آور آدمهایی

که پر از (( ما )) های تنها بودند....

آیا من کپی ناشناخته ای از تنهایی آدمها نیستم؟!...

 

برای تو که از تنها هم تنهاتری

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 11:7  توسط دلارام  | 

برای سامیه....

می گویم برای تو

ای بهترین یادگار کودکی

عبور کرده ایم از مرز روزها...و اکنون رسیده ایم به نقطه ی آغاز بودنت

هیچ نمی دانم می مانی با من یا در فرداهای بزرگسالی مرا به دل مشغولی های روزگارت می سپاری....!!!

اما می دانم دوستیت همچون سروی است سرسبز در میان خاطرات همیشه همراهم

 می دانم   که می دانی    دوستت دارم

می دانی   که می دانم    دوستم داری

می دانم که از یاد نخواهی برد خنده هایمان را

می دانی که از یاد نخواهم برد گریه هایمان را

ماه من...

برایت فردایی سرشار از نیکی و خالی از پلیدی آرزو می کنم.

امید دارم تا هیچ گاه به لحظه ی تنهایی نرسی.

خوب من...

چهار فصلت همه آراستگی...

به دنبال واژه گان پیچیده ای می گشتم تا سالروز حضورت را گرامی دارم...

اما...

با ساده ترین کلام می گویمت

تولدت مبارک...

نوشته ای از لیلی

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 0:8  توسط دلارام  | 

شب.....

شب را دوست دارم! چون ديگر رهگذري از كوچه پس كو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر گرداني مرا ببيند . چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم !

شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور اشك هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند !

شب را دوست دارم : چرا كه اولين بار تو را در شب يافتم....

 از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم.!!

 از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟...

+ نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 18:3  توسط دلارام  | 

زندگی باید کرد!!

يادمان باشد فردا حتما ناز گل را بکشيم... حق به شب بو بدهيم... و نخنديم ديگر به ترکهاي دل هر گلدان...!!

و به انگشت نخي خواهيم بست تا فراموش نگردد فردا...! زندگي شيرين است!

 زندگي بايد کرد... و بدانم که شبي خواهم رفت .... !!!

و شبي هست که نباشد پس از آن فردايي....

+ نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 17:28  توسط دلارام  | 

مجنون بی لیلی

یه روز دیدن مجنون نشسته هی با دستش مینویسه لیلی....هی گریه میکنه

 اشکش میاد....اسم لیلی پاک میشه...خاک ها مبدل به گل میشه....گفتن چی کار میکنی؟ مگه دیوونه شدی؟....

گفت:

 چون میسر نیست ما را کام او.....عشق بازی میکنیم با نام او

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 15:20  توسط دلارام  | 

نویسنده های امروزی....

نویسندی مشهوری با دوستش قدم میزد که پسرکی جلوی کامیونی در وسط خیابان دوید .نویسنده به سرعت خودش را جلوی کامیون انداخت و کودک را نجات داد. اما پیش از اینکه بتواند به خاطر عمل قهرمانانه اش تحسینش کند؛سیلی به صورت پسرک زدو گفت:

-پسرم هرگز فریب ظاهر را نخور .تو را نجات دادم ؛فقط برای اینکه نتوانی از مشکلات بزرگسالیت بگریزی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 21:18  توسط دلارام  | 

روی قبرم بنویسید:کبوتر شد و رفت...

زیر باران غزلی خواند,دلش تر شد و رفت..

چه تفاوت که چه خورده است؟!غم دل یا سم!

آنقدر غرق جنون شد که برفت...

روز میلاد همانروز   که عاشق شده بود

مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد  و رفت...

او کسی بود که از غرق شدن می ترسید,عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت!

هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد

دختری که ساده یک روز کبوتر شد و رفت....!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 21:14  توسط دلارام  | 

به همین سادگی...

۳..۲..۱..

سوت داور...بازی شروع شد..

دویدم

دست و پا زدم...  غرق شدم!

دل شکستم...عاشق شدم!

بی رحم شدم

مهربان شدم

بچه بودم....بزرگ شدم       

پیر شدم!!

بازی تمام شد....

زندگی را باختم...!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 20:49  توسط دلارام  | 

محکوم به زندگی!

دکتر شریعتی میگه:

وقتی نمی تونی فریاد بزنی ناله نکن!

خاموش باش!

قرن ها نالیدن به کجا انجامید؟!

تو محکومی به زندگی کردن, تا شاهد مرگ آرزوهای خودت باشی!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 23:47  توسط دلارام  | 

عجب!

گفتند:از درخت سخن گفتن در روزگار آتش و آهن

جنایتی است !!

اما من از درخت سخن گفتم.زیرا هر درخت به چشم من آیتی است

از معجزه ای که آدمی اش نام کرده اند.

گفتند:آنکه خنده به  لب دارد   نشنیده خبر هولناک را

من خنده ای شگفت به لب دارم  زیرا

کبوتران من از آستان صبح

پایان آن خبر را اعلام کرده اند!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 23:28  توسط دلارام  | 

من هم هستم...

عشق است بیایید خیانت نکنیم

با غیر رفیق خود رفاقت نکنیم

عشق است نه عادتی که هر روزه شود

عادت کنیم به عشق عادت نکنیم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 22:57  توسط دلارام  |